قافیه های رنگ پریده
بیایید به دور از عقل اندیشی کمی قلب اندیشی کنیم
گناه من گندم را باز کردم .... تا گناه خود در ان ببینم سیب را گاز زدم.... تا طعم این گناه را بچشم گندم ... بذر باروری من شد و سیب ... شیرینی عشق من وجودم را معنا بخشیدند و این شد گناه من زن بودنم اینک سال ها و هزاره ها از گناه من می گذرد و من هنوز... سیب را به گندم پیوند می زنم... و مرد که هنوز از دنده چپش می نالد به خودش برمی گردد به من تا که تقسیم کنم میوه این پیوند را و دوباره محکوم می شوم به زن بودن ... پردهای هستی تو را می گشایند غایت عریانی را بر تو می پوشانند تن های تن تو را برهنه می سازند دستان من برای تن تو تن دیگر ابداع می کنند... می خواهم پرهای طاووس را چتر بگیرم شانه به سر را سنجاق کنم به گیسوانم و جفت قوی سفید شوم بچرخم ... بچرخم ... بچرخم پیچ و تاب بخورم سرگیجه بگیرم و رها شوم در آغوش زمین بازوانت را به زمین ببخش. تمام شب کنار پنجره ایستاده ام برفی که بخواب تو می بارید دانه دانه شمردم نزدیک سحر من مانده ام و لکنت پلک هایم و دانه های برفی که تلنبار می شود بر خواب سفیدت... فرزند کدام قبیله کدام جادوگری که اینچنین برهنه دور آتش می رقصانی ام! نگاهت را به ابرها می دوزی به گیسوانم صاعقه می باری من دختر چموش ترین اسب روی زمینم خرمن - خرمن آتش زیر دامنم. بگو به طبلها بکوبند! امشب رقص را به شعله های آتش یاد خواهم داد کتاب : انگار- با تو - نیستم با عشقبازی های مهاجرت بهم میزنی انچنان که آرامش نگاهم با عشقبازی ستارگان را میان پرده یِ ، پرندگان مهاجر بهم میزنند و چه اطمینان تلخی است برگشت دوباره این آرامش... صدتا صفحه خوندم امشب از کتاب عاشقی نمی خوام که کم بیارم پیش چشم رازقی دوس دارم مثل تموم عاشقا نگاش کنم زیر سرمای زمستون نمی خوام رهاش کنم امشبم اونو میارم توی گلخونه قلبم همه پنجره ها رو حتی این درو می بندم حتی این دری که گاهی تو بهار نبسته بودم پای دیدن گلای رازقی نشسته بودم اما حالا که زمستون سوزشو روونه کرده دل رازقی هوای گرمی گلخونه کرده خودش اینو خوب میدونه گلخونه اش یه قلب پاکه گرچه ریشه هاش هنوزم توی گلدون توی خاکه .................................................................................................. ترانه های خط خطی ترانه های خط خطی دیگه به من جون نمی دن ابرای ساده دلم تن و به بارون نمی دن وقتی صدای پای شب تو گوش من زنگ میزنه وقتی با هر کس روبروم حرفای دلتنگ میزنه چجوری خط بزنم غصه ها رو به سادگی چجوری رها بشم از تب بی ترانگی وقتی پاییز رو نمیشه از حصار خونه روند وقتی همصدای بارون نمیشه ترانه خوند چجوری یه همنفس باشم برای شاپرک این دل پر از ترک چجوری باشه بی ترک وقتی تو دشت اقاقی باز نمیشه پا نهاد وقتی به بهار نمیشه یه سلام تازه داد چجوری میشه نشست منتظر صبح سپید نا امید نموند و رفت رسید به جاده امید کتاب : فرصت هم ترانگی وقتی به ارامی یک نفر را در جمع نشانه می رویم برای سلام کردن و برعکس لبانمان به زور منعطف میشود وقتی دیدار تکراری هر روز را تکرار می کنیم شاید عادت کرده ایم به روزمره گی خنده اور فقط جلویش را می گیریم تا دیگران صدای مسخره گی اش را نشنوند... تپش تپش نگرانی ، غروب ، گرگ ، بلندی دو بسته یونجه ی تازه و عشق بزبزه قندی سلام بزبزه خانم ! بهار من ! گل گندم چه چشم های خماری ! چه شاخ های بلندی ! شمیم دلکش دشتی ، نسیم دره و کوهی کرفس های دنا و تمشک های سهندی چه چشم های سیاه و چه دست های سفیدی ! من از هزاره پنجم - تو از هزاره چندی ؟ پر است جنگل ما از پلنگ های مزاحم بدو - بدو نکنی ها !بلن بلند نخندی ! چرا سکوت ؟ شما هم ... زیاد حرف زدم نه ؟ ببخش بزبزه خانم ، ببخش بزبزه قندی گذشته ها که گذشت و تو انتقام گرفتی چرا از این من خسته هنوز هم گله مندی ؟ سه سال پشت سر من چه چیزه ها که نگفتی سه سال بر سر راهم چه چاله ها که نکندی ولی بیا که اگر ما کنار هم بنشینیم اگر مرا بپذیری ، اگر مرا بپسندی تپش تپش نگرانی ، گرسنگی و دوباره نگاه گرگ به بزغاله های بزبزه قندی بال پریدنم نیست به تو رسیدنم نیست راهی که رفته بودم از نو دویدنم نیست پنجره را تو بستی هوای دیدنم نیست ساکت و سرد و خاموش کِز کرده ام میان بغض نگفته های یادم ، ... تو را فراموش اما... چه حیف ... حاصل یادم ، تو را ، دیگر نیست یادم تو را - فراموش، کرده میان بازی ! خود خواسته بودی این را من که دیگر یادم نیست... دلم پرنده آبی است و تویی دریا دلم برای تو پر می زند : بیآم آن جا ؟ بیام تا تو ببینی پرنده آبی چه جالب است به دریا که می زند خود را تمِ ۲ ی غزلم فرض کن که جایت با دلم عوض شده ، ( بر عکس قسمت بالا : خیال کن که شدی یک پرنده آبی ( تو و دلم شده دریا ) خودت بگو حالا : چه بر تو می گذرد ای پرنده آبی ! اگر تو را نپذیرد سراسر دریا ؟ برایت آبی دریا شبیهه آتش نیست ؟ و بلکه بدتر از اتش نمی شود حتی ؟ دلم پرنده آبی است خوب بود اما به پیشگاه تو ققنوس می شدش زیرا... از در که بیرون رفتی از دیوار برگشتی گفتی :(( برو آدم شدی برگرد )) برگشتم حالا تو حوای منی و من شدم آدم هی وسوسه کردی (( بخور یک استکانش را )) من هم فقط یک استکان گول تو را خوردم یک استکان دیگر و چند استکان ... آن وقت انگار می چرخید هی دور سرم عالم کم کم وجودم گرم می شد گرم می شد گرم... آن وقت دستم را کشیدی رو به خود کم کم من چانه ات را لمس می کردم که حس کردم تو پشت در در می زنی ـ بم بم ، بَ بم ، بم بم از لای دستم چانه ات نه چانه ام افتاد از جا پریدم ، از خیالی درهم و برهم در را گشودم چشم معصومانه ات می گفت (( شاعر ! برو ! آدم شدی ... )) در یک وجب کاغذ بگو اخر چه بنویسم ؟ طومار شعرم ته ندارد هر چه بنویسم معتاد شعرم غرق شعرم ناگزیر از شعر من شعر ننویسم بگو آخر چه بنویسم؟ یک بیت از شیخ اجل سعدی نوشتم خوب ! ( گفتی که من در دفترت دیگر چه بنویسم ؟) بد نیست من این یادگاری را برای تو در آخرین برگ همین دفترچه بنویسم (( من دوستت دارم عزیزم ! دوستت دارم )) دیگر از این واضح تر و بهتر چه بنویسم ؟ این یک وجب کاغذ به پایان آمد و حالا من باقی این شعر ها را در چه بنویسم گر چه فقط یک ناگهان هم خاطره هستیم گر چه برایم گفتنش سخت است می گویم دارم اسیر ان نگاهت می شوم کم کم حس می کنم چیزی مرا هی می کشد در خود چیزی شبیهه موج های در هم و برهم یا با زبانی ساده تر حس می کنم بد جور در چشم های آبی دریای ات غرقم تقصیر من هم نیست در دام تو افتادم از گندم چشمت هوایی می شود ادم تقصیر من هم نیست ! نه تقصیر من هم نیست قسمت همین بوده خدا می خواست این را هم کتاب : ساک چشمانم را که می بندم مسافر می شوم خیالم را آشوب می کنم تا تو را گم نکنم تو همیشه ساده از دست می روی درست وقتی که همه حواسم جمع توست و چه خیالم خام است در سکوت می خوابد تا تو را خواب ببیند غافل از اینکه این سکوت سکوت رفتن توست این صدا را و به چشمان شما گوش کنیم جمعه ـ بازار لبان تو چه زیباست عزیز بنشینیم و غزل های تو را نوش کنیم فصل خوبی است که در امدنت گل بدهیم شهر را در هیجان تو غزل پوش کنیم تو نسیم تنت از خانه بریزد بیرون باقیش را بگذارید فراموش کنیم باد لبهای تو را برده صدایت دور است چاره ای نیست به تصنیف بنان گوش کنیم .................................................................................................... چه کسی به رسم امانت تو را به من داده تویی که بی دل و ... دفتر کنارم افتاده چه اتفاق قشنگی ست پشت هر پلکت که باز میشود و بسته میشود جاده تو پلک میزنی و مست میشود شاعر تو پلک میزنی و شاعران دف و باده ... تو شعر میشوی و کوچه کوچه می رقصی و شهر پشت سرت راه میرود تا ده تنت دهات شمال است توی فروردین قدت مماس ترین خط روی این جاده که سال هاست مرا می برد به سمت جنوب که سال هاست به ابریشم تو تن داده شراب میشوم و خونم از قلم بیرون حلال میشم ای ساکنان سجاده کنار میکشم از شاعران به خلوت تو به اتفاق قشنگی که بد نیافتاده ............................................................................................................ خوب است کمی شعر براتان بنویسم امروز زمستان شده از ان بنویسم من یخ زده ام توی اتاقی که سرد است بگذار کمی نم نم باران بنویسم کو کاغذ و خودکار و کمی واژه که امشب از سردی و تنهایی انسان بنویسم انگار هوا ابری و برف است و پس در... من شال و شنل کرده پس در بنویسم انگار کسی توی هوا ول کن ما نیست نه ! دل کن ما نیست ، من از ان بنویسم او زل زده بر دفتر و بر دفتر و بر دف دف می زند و من به تماشا بنشینم (( تا کی به تمنای وصال تو یگانه )) من توی اتاقم تک و تنها بنشینم بگذار کمی دف بشوم دفتر از این دف تا توی دو دست تو به شبها بنشینم دف میزنی و میزنم از دایره بیرون تا پیش شهید خودم اینجا بنشینم کتاب سی سالگیم را آتش می گیرم یلدا بگویمت و حال سردرگمم که بلندی موهایت را یلدا بنامم یا سیاهی چشمانت را یا انتظار رسیدنت ... تمام غزل های نگاهم را به صدایت می بخشم تا سمفونی تازه ای بنوازی برای سکوت های پر از حرفم و تک بیت پلک هایم را به لبخندت می سپارم تا که در زمان و مکان جای نگیرند و با لبخندت پر آوازه شوند در هر شهر و دیار تو که لبخندت شوری نمناک نگاهم را شیرین می کند! تا حالا انعکاس دریا در ایینه را دیده ای که همچون نوعروسی زیبا ، از شوق چین های دامنش را باز و بسته می کند و چه سخاوتمندانه پولک های دامنش را ارزانی نگاه های ایینه می کند من این ایینه را آویزان دیوار اتاقم کرده ام تا در لحظه ی دیدار تو همه ی نگاهم را از دریا وام گرفته باشم عزیزم تولدت مبارک انقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است حالا اما نمی خواهم برخیزم می خواهم اندکی بیاسایم فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام دلم خوش بود که با دستات میشه عشقو تجسم کرد میشه زخم های دنیا را میون چشم تو گم کرد دلم خوش بود که یه آغوش هنوزم روی من بازه بکی با عشق من داره همه دنیاشو میسازه دلم خوش بود یه گلدون هست که خاک اون گلش باشم برای رد شده از شب یکی هست که پلش باشم یک هست چون که من هستم اونم دنیا رو دوس داره دلم خوش بود که اون هستو منو تنها نمی ذاره دلم خوش بود تو بازی ها نه من گم میشدم نه اون تا تنها میشدیم با هم میشد مهمونمون بارون بازم تنها شدیم اما دیگه بارون نمی باره تو که نیستی خدا دیگه تو دنیا پا نمی ذاره تموم شاخه گل هایی که هدیه دادی اوردم بگم من دیگه من نیستم منم با رفتنت مردم تو ریشه بودی من ساقه حالا بی ریشه خشکیدم خدا می مردم و هیچوقت من این روز و نمی دیدم نمی تونم به جای تو تو آغوشم یه سنگ جا شه خدا به مردن من هم حواست جمع جمع باشه کتاب سلام بانو...
![]()
![]()
......................................................................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
........................................................................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
..................................................................................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....................................................................................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.................................................................................![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : RoozGozar.com |

